یک سال از اون روزها میگذره و هنوز... با اینکه ازدواج کرده...
دلم براش تنگ میشه... :(

چرا؟ واقعا چرا اینقدر ناراحتم؟ اصلا از کی ناراحتم؟ از خودم یا از اون؟ شاید از هر دو...
اینکه اون یهو رفت ازدواج کرد، برام قابل هضم نیست... نمی دونم شاید اگه ازدواج نکرده بود، من هنوزم باهاش ازدواج نمی کردم... ولی... نمی دونم.... به هر حال دوستش داشتم... خییییییلی زیاد دوستش داشتم.... با اینکه بعضی رفتارهاش و بی محلی هاش اعصابمو خورد می کرد و هنوزم این کارو میکنه....... نمیدونم چرا اینجوری هستم؟! خدایاااااااااااا چرا هر وقت بهش فک میکنم، بغض گلومو میگیره؟!!!!!!! من که خودمم نمیدونم..... تو بگو خداااااااااااااااا.............. :( شاید تو بدونی چرا اینجوری هستم.........
خیلی وقتا به این فک می کنم که واقعا چقد منو دوست داشت؟ اصلا واقعا علاقه ای بهم داشت؟ یا بیشتر داشت فیلم بازی میکرد :( ... چرا اون روز که میخواست بیاد پیشم، اول رفت غذا بخوره... چرا اونقد کشش داد؟ حتما دلش نمی خواست پیش من باشه :( ... یا چرا اون روز توی ایستگاه مترو، گریه کرد؟ به حال خودمون دو تا گریه می کرد؟ یا............. نمی دونم....
اصلا دیگه چه اهمیتی داره؟!!!!!!! اون ازدواج کرده و ظاهرا زندگی خوبی داره... حتما شوهرش خیلی خوشتیپ تر و پولدار تر از منه... و احتمالا می خواد درسش که تموم شد، باهاش بره خارج... اگه با آدم عطیقه ای مث من میبود که نمیتونست بره خارج...... حالا نه اینکه منم خیلی جرات ازدواج داشتم........... اصلا یکی نیست به من بگه، تو که دل و جرات ازدواج نداشتی و نداری، غصه چیو داری میخوری؟!!
نمیدونم شاید به حال خودم غصه می خورم که اونقدر شجاعت نداشتم که پیشنهاد ازدواج بهش بدم....................
ای خدا، کاش می شد اون لحظه های فراموش نشدنی که باهاش داشتم رو فراموش کنم... کاش میشد... :(
اینقدر از سارا ناراحت بودم که شماره اش رو از روی گوشیم پاک کردم! کاش میدونستم الان در چه حاله :(
لیست کل یادداشت های این وبلاگ

SarA